X
تبلیغات
مشاوره سنگ صبور

Home ϟ E-mail ϟ Archive ϟ Titles ϟ Profile




مشاوره سنگ صبور

به توکل نام اعظمت،بسم الله الرحمن الرحیم

داستانای دوستان

داستانای زندگیتونو اینجا بذارین...

ممنونم....


+ ^.^ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ^.^ 21:8 ^.^ آرامــــــ ^.^
پست ثابت

سلام دوستان!

بالاخره این وبلاگ هم باتوکل برخدا افتتاح شد.

اینجا همه میتونن بیان.همه میتونن داستان زندگیشونو بذارن.

توی این مکان،همه محترمند.

همه.

منتظرزندگی نامه ی همه ی عزیزان هستم.

قوانین:همه عضوند.نیازی به هیچی نیس.کافیه که داستانتو تایپ کنی بذاری توقسمت داستان دوستان.

همین.جای دیگه ای بذاریدخونده نخواهد شد.فقط همون جا...

هیچ اجباری نیست که با اسم خودتون بیاین.مهم اینه که اصلش واقعی باشه.

پروفایل فعاله.داستان سنگ صبور اونجانوشته شده.گاهی اوقات بعضی حرفاتودل آدم هست که تا به یکی نگه راحت نخواهد شد.دلیل نام گذاری اینجاهم به همین دلیله....

+ ^.^ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ^.^ 14:6 ^.^ آرامــــــ ^.^
15

سلام ممنون که به خونه ما سر زدی
اخه اینجا که هیچ کس زندگیشو نگفته

این دومین باره که کل زندگیمو از جلو چشمام میگذرونم یک بار پیش یه حاج اقا اینم دومین بار و همین اول بگم حلال نمیکنم اگه کسی بخونه و قضاوت بی جا کنه
سال 85 با هزار تا نذرو نیاز و به زور از خدا قبولی دانشگاه رو خواستم و ای کاش که نمیخواستم
دانشگاه قبول شدم و چون دختر دوم خونه بودم و دلیل بی جای خانوادم که میگفتن اول خواهر بزرگتر و بعد تو ازدواج میکنی و بی دلیل تمام خواستگارهامو از 18 تا 22 سالگی از دست دادم میدونم توجیه کردنه اما این قضیه و اینکه واقعا دوست داشتم ازدواج کنم همه دست به دست هم داد تا با پسر واحد بغلی اشنا بشم و 2 سال دوست باشیم و به مرور زمان کارهای کثیف از من خواست و با امتناع کردن من شروع کرد به تهدید که اگه نیای فلان و فلان
فکر کنید چقد به من سخت گذشت که حاضر شدم تن خودمو به پسری بسپارم که ادعای عاشقی میکرد و متاسفانه 7 بار خدا که هیچ دل امام زمان و شکستم اما خدارو شکر خدا توی همین دنیا مجازاتم کرد و بیماری سرطان بهم داد تا دردش لذت اون شهوتو از وجودم پاک کنه
میدونم شاید باورتون نشه اما بخدا هروقت از پیشش می امدم عذاب وجدان خفم میکرد
تا اینکه 1 بار از عمق وجود توی مسجد خدارو صدا زدم تا بهم جسارت بده جلوش وایسم خلاصه وقتی گفت بیا گفتم به خانوادم که هیچ به همه محل بگو من چه دختر کثیفیم اما دیگه نمیخوام توبه امو بشکنم
هرروز اذیت هرروز مزاحمت برای خودم خانوادم تا اینکه با یاری خدا شرش کنده شد
وحالا 3 ساله دارم عین ادم زندگی میکنم اما متاسفانه بازم خانوادم سد راهم هستن و الان من با وجود27 سال سن هنوز نمیتونم خانوادمو با این عقاید پوچشون تغییر بدم
خانواده من نمیذارن با غریبه وصلت کنم و جالب اینجاست که توی فامیل هیچ پسری هم سنم نیست
چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به نظرتون این تاوان بودن با اون ادم نیست و خدا اینجوری داره مجازاتم میکنه؟؟؟؟؟؟
من واقعا احساس میکنم نیاز دارم به کسی که مردونه کنارم باشه تا براش بانو خوبی باشم دیگه نمیخوام بیراهه برم

زهرا جان!

به یه جایی از زندگی که میرسی میفهمی، علت پس زده شدن توسط ادمای مختلف، بی دلیل نبوده!خدا میخواسته کسیو کنارت بیاره ک لایقت باشه.کسیو میشناسم ک ۳۳ سالش ک بود ازدواج کرد.نمیشه برات بگم ک چقد الان راضیه!!

اینجا قرار نیست کسی تورو قضاوت کنه!اون مسیری بود ک ناخواسته واردش شدی و محکم هم ازش خارج شدی.این ینی خدا دوست نداشته!عاشقــــــــــت بوده و هست!چون گاهی خیلی سخته از تو رابطه ای بیای بیرون ک توش هم جسمت، هم روحت، هم قلبت توش درگیر بوده.

از صمیم قلبم خوشحال شدم ک دیدم راهتو دوباره شروع کردی و اینبار درست...

حاضرم بات شرط ببندم ک خدا همیشه تنهاییتا دیده...همیشه فهمیدتت...

وحالا منتظر باش، منتظر یه اتفاق خوب...یه هدیه از سمت خدا!!!!

(بابت بیماریت هم نگران نیستم!چون ب لطف خالقم هیچ شکی ندارم!)

+ ^.^ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ^.^ 11:12 ^.^ آرامــــــ ^.^
14


سلام. من 13فروردین 91مادرمو از دست دادم...چه لحظه های سختی هستم برام الآن تنها مشکلم اینه که درسم خیلی ضعیف شده چه کنم؟؟؟؟؟هر چی میخونم سرجلسه یادم میره،
دانشجوی ترم 5اقتصادم

... جان!

یه داستان میذارم بقیش باخودت.

یه بابایی بوده که خیلی عاشق دخترش بوده.اون دختر در اثر بیماری فوت میکنه.پدرش تا مدت زیادی دائما در حال بیتابی کردن بوده.

تا اینکه یه شب خواب میبینه ...

خواب میبینه دخترش همراه با فرشته هایی که تو دست تک تکشون شمع بوده، دارن یه مسیرو طی میکنن.پدرش میدوه سمتشو دخترشو بغل میکنه. ولی دخترش با یه حالت مغمومی به شمعای تو دستش ک خاموشن اشاره میکنه.

پدرش ازش علت خاموشیه شمعشو میپرسه

دختر جواب میده: بابایی!من هروقت میام شمعامو روشن کنم، تو اون قدر گریه میکنی ک اشکات خاموششون میکنن.

... جان!

لازمه بعضی جاها بگی، زندگی هرچی ازم گرفتی دیگه بسه... بقیشو خودم ازنو میسازمـــ...

+ ^.^ یکشنبه سوم شهریور 1392 ^.^ 20:13 ^.^ آرامــــــ ^.^
hal

میشه منو ببخشین بابت اینکه دیر اومدم.

حالم به هیچ وجه خوب نیست..

همینـ

+ ^.^ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ^.^ 13:30 ^.^ آرامــــــ ^.^
13

فقط 6 سالم بود ک والدینم تو یه تصادف کشته شدن.دقیق یادم نیس.ولی سخت گذشت.بعد از اون من موندم و 3 تا برادرم.

الان من 22 سالمه.دانشجوام.درسم خوب بود ولی ب خاطر برادرام شهر دور نرفتم و ب شهرستان کوچیک خودمون بسنده کردم.بزرگترین برادرم 13 سال از من بزرگتره.

هیچ کدوم از برادرام ب خاطر من ازدواج نکردن. اون زمان برادر بزرگم ما ها رو ب هیشکی نسپرد و ما رو مردونه بزرگ کرد.

همیشه میترسیدم ک ازشون جدا شم.میگن لوس شدم و من میمونم ک چی بگم.

همیشه واهمه دارم.که نکنه یه ذره ازشون جدا بشم.حالا حدودا 6 ماهه ک با یه اقایی نامزد کردم.از همون اول شرایطمو بش گفتم.اونم قبول کرده.نمیدونم اینطور میمونه یا نه.شب نامزدی ما،داداش بزرگم یه هو غیبش زد. وتی با لباس سفید دنبالش گشتم..............

کاش پیداش نمیکردم.یواشکی داشت اشکاشو پاک میکرد.دلم اتیش گرفت.دوس داشتم نامزدیو بهم بزنم و گم و گور شم.

ولی مث همیشه مث یه بابا بغلم کرد.سرمو بوسید.گفت قربونت برم اشک شوقه.باورم نمیشه این قدر بزرگ شدی.

تا شب کسل بودم.

و حالا من ب جایی رسیدم ک همش دلم زده میشه وقتی دستای همسرمو میگیرم.حتی نذاشتم یه شب کنارم بخابه.ترس از دست دادنشون دیوونم میکنه.کمکم کن.

....جان!

مشکل شما اینه ک از بچگی وایستشون شدی.اما ب خاطر شرایطی ک داشتی همش احساس میکنی ک جادادن یه مرد دیگه تو قلبت جای اونا رو تنگ میکنه!نه!این فکرت غلطه!

اونا عزیزای زندگی تواند.و هیچ کس نمیتونه جاشونو بگیره.و همسرت هم شریک زندگی توه.

هیشکدومشون مطمئن باش جای دیگری رو نمیگیرن.عشق خواهرانه ی تو با وجود همسرت ته نمیکشه..

اگه دستتو میگیره ب این معنی نیس ک داری ب برادرت خیانت میکنی!!!

ب خودت یاد بده مواظب نوع دوس داشتنت باشی.باور کن سخت نیســــ.

+ ^.^ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ^.^ 15:1 ^.^ آرامــــــ ^.^
12


سلام من یه دختر17 ساله هستم.بعد از مشکلاتی که خدا روزیم کرد باعث شد خیلی عوض بشم.خوشحالم که سرنوشتم یه طور دیگه شده.ولی وقتی کتاب افسردگی رو خوندم فهمیدم یکم مثل این کتابم ولی چون آینده ی شغلی مدنظرمه یکم متفاوتم.از ناامیدی متنفرم و سعی میکنم امیدوارباشم ولی زیاد نمیشه.بیشتر وقتا اون قدر از زنده بودن بدم میاد که حد نداره.به دروغ شادم که دیگران نخواند اخلاقم رو وزن کنن!قبلاها دنیام(افکارم)یه چیز دیگه بودولی الان حس میکنم دنیام عوض شده.یعنی من عوض شدم ولی دنیایی که توش زندگی میکنم نه.وهمین من رو عذاب میده:زندگی کردن توی یه دنیایی که با فکر و خیالت متفاوته.توی مدارس بود که این طوری شدم و مجبور بودم به هرصورتی که شده درس بخونم.یعنی درس خوندن رو دوست داشتم ولی حالش رو نداشتم.معدلم بالای نوزدهه ولی میخوام بیشترش کنم.همیشه ناراضیم از دنیا.انگار ادمها واسم غریبندحتی نزدیکانم.همیشه به ظاهرخودم رو خوب جلوه میدم ولی دروغ شاد بودن خیلی عذاب اوره.مثلا دوست ندارم درمورد دنیا تجملاتش حرف بزنم یا برام حرف بزنند.دوست دارم یه استاد داشته باشم عالم و باحال مثل مکتب خونه های قدیم که همیشه وقتم رو اونجا بگذرونم.از چیزها خوشم نمیاد ولی چون مجبورم درس بخونم درس خوندن رو واسه خودم یه چیز دوستداشتنی جلوه دادم...ولی ساعاتی که مجبورم برم مهمونی یا... خیلی برام سخت...طوری که هرچی فکر بد هست میاد سراغم...میشه کمکم کنید؟؟

...جان!

شاید خنده دار به نظر بیاد!ولی منم تو سن 16 سالگی اینطور بودم.مث موش کور همش توی خونه بودم و این اعصاب اعضلی خونواده رو بهم میریخت.این اقتضای سنته و باید باهاش کنار بیای.این خیلی خوبه ک درستو هم میخونی.واما راهکار!یه کمی با زمان پیش بیا!اخه مکتب خونه؟؟؟؟

نمیدونم تا حالا کتابای فلسفی خوندی یا نه!ولی من کتابای پائولو کوئلیو رو بهت پیشنهاد میکنم.و اینکه ارتباطتو بازم بهتر کنی.باهمه چی.تو چن سال دیگه مجبوری با جامعه ارتباط داشته باشی!ببین الان دیگه مکتب خونه ای نیست.خب!تو بازهم علایق خاصی داری.بیشتر از همه علایقی رو تقویت کن ک مجبورشی با ادما بیشتر سروکار داشته باشی.یادمه من کلاسای هنری رو خیلی دوس داشتم.و این موضوع باعث شد الان یه موجود کاملا اجتماعی بشم و از پیله ی موش کوریم در بیامــــ!!

+ ^.^ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ^.^ 13:19 ^.^ آرامــــــ ^.^
ف جان!

یکی از دوستان خیلی ناراحت شدن ک چرا من فلان راهکارو ب فلانی دادم...

ف جان!

شما اگه بری سر کار یا دانشگات مختلط باشه، متوجه میشی ک حرفی ک میزنم بد نیست.

اینکه جنبه ی ارتباط درست با یه جنس مخالفو داشته باشی، کار سختی نیست.ولی واقعا جنبه میخواد.

ببین من صد در صد با رابطه داشتن مشکل دارم.

اما ارتباطو دوست دارم.

حدو حدودو دوست دارم.

این ک چن تا دوست دارم ک پسرند و دخترند و واقعا کمکم میکنند چیز زشتی نیس...

درست شد؟


+ ^.^ جمعه بیست و هشتم تیر 1392 ^.^ 18:59 ^.^ آرامــــــ ^.^
11


ممنونم که خواستی باهات درد دل کنم
نمیدونم شاید مشکل اصلی من صداقتمه واینکه خیلی زود به همه وابسته میشم ونمیتونم یک روزم به اون کس فکر نکنم و هر روز بهش زنگ میزدم وفکر کنم که اون دیگه ازم خسته شده بود
ومنظور از صداقتم اینه که هیچوقت مثل پسر های دیگه که به قول خودشون دارن واسه دوست دخترشون کلاس بالا بذارن نبودم وهمیشه همون طوری که بودم و هستم خودمو واسش توصیف کردم
نمیدونم شاید همه دخترا دلشون میخاد که بهشون دروغ بگیم نمیدونم

امین جان!

هیچ احدی دروغگویی رو دوس نداره.گرچه مامان من دوس داره ک باب میلش بشنوه!

من شخصا وابسته شدنو دوس دارم.اما دوس دارم روی همسرم اجراش کنم.حداقل مطمئنم ک وابستگیم خطری نداره!ببین، چیزی ک من تو این مدت فهمیدم،  چ دختر ج پسر واقعا دوس دارن همیشه عشقشون در دسترسشون نباشه. همیشه نباش.هرروز زنگ نزن.ولی هروقتی ک زنگ زدی مث یه مرد برخورد کن .

کارتو درست بوده.طرفت یا جنبه نداشته.یااز اصل نمیخواستتت.

یه ایراد دیگه هم اینه ک هیچوقت خودتو واسه یه دختر توصیف نکن.

دخترا عاشق پسرایی اند ک خودشون کشفش میکننــ!

+ ^.^ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ^.^ 18:23 ^.^ آرامــــــ ^.^
10

سلام

محمدم. یه پسر خیلی هاتم.18 سالمه.خیلی تا الان گناه کردم به خاطر این هات بودنم.به هرکی رد میشه هی تیکه میندازم.واقعا ب یه زن نیاز دارم تا ار****ض*****ام کنه.به خونوادم ک گفتم میگن بچه ای.اما من نیاز دارم ب ازدواج.یگو چیکار کنم؟

محمد جان!

ازدواج کار خوبیه.اما الان،حداقل واسه شما که 18 سالته و مطمئنا سربازی نرفتی و کار هم نداری خوب نیست.یه لحظه فکر کن یه دختر دلشو ب چی خوش کنه اخه؟

به چی؟

فکراینکه همش دنبال تن اون دختر باشی واقعا آزار دهندست.اینکه شریک زندگیت فقط شبا تورو بخاد.یه لحظه فقط فک کن.با ادمای هات قبلا سروکار داشتم. میدونی موفق ترینشون کدومان؟اونایی ک قبول کردن و الان سر خودشونو همش گرم میکنن.برو ورزش. برو کار کن.خواهشا بیکار نباش.احتمالا یکی از دلایل افزایش این هات بودن، دوستاتند.پس کمتر باهاشون سروکار داشته باش.اینو یادت نره ک خدا ازدواجو فقط واسه ار******ضانذاشتهـــ.

+ ^.^ شنبه پانزدهم تیر 1392 ^.^ 17:30 ^.^ آرامــــــ ^.^
9


سلام من زهراام من از 7 سالگی از پسر عمم خوشم میومد!کم کم که بزرگتر شدم بیشترعاشقش شدم تا الان که16 سالمه ........راسش خیلی دوسش دارم ولی میدونم اون منو دوس نداره چون مامانش از دختر عموم خواستگاری کرد خودش گفته بود دوسش داره!من14 سالم بود که شماره ی پسر عمم رو باهزار درد سر پیدا کردم و بهش زنگ زدم خودمو معرفی نکردم تا یه روز که ازم خواهش کرد خودمو معرفی کنم منم تقریبا گفتم کیام!ازش خواستم تو فامیل به کسی نگه من بش زنگ زدم اونم گفت باشه اما چند وقت بعد که همه فامیل دور هم جم شدیم به چند نفر شنیدم که داشت میگفت به روی خودم نیاوردم الان 2 سال از اون جریان میگذره اون20 ساله شده و من16 ساله اما هر بار میبینمش تن و بدنم میلرزه که نکنه به بابام بگه آخه از ترسم این جریانو به مامانم گفتم ولی بابام دیگه نباید بفهمه .
کمکم کنید خواهش میکنم.
ممنون

زهراجان!

عقیده ی تو رو نمیدونم...ولی از نظر من پسری ک عشق ورزیدن کسیو ب کسای دیگه بگه واقعا بی جنبه و بچه است.مطمئن باش ب بابات نمیگه.میدونی چرا؟چون پسر 20 ساله خیلی ترسوه.چون دوس داره همه چیو بزرگ جلوه بده.ببین رفتار بابای تو هم خیلی موثره ها!ولی رفتار تو موثرتره!مطمئن هم باش ک اون این جریانو به پای بچگیت گذاشته.چون فقط 14 سالت بوده.اما خدا وکیلی دیگه ادامه نده. کاملا نشون داده ک بچه است.دلتو به یه بچه خوش میکنیــ؟

+ ^.^ دوشنبه دهم تیر 1392 ^.^ 17:10 ^.^ آرامــــــ ^.^
8


نمیدونم باید از کجا بگم.دلم خیلی پره ارام جان.

من الان 20 سالمه.نمیدونم چرا یه هو همه چی بهم ریخت.پسر همسایه مون بود.میگفت عاشقمه.

زشت بود ولی من میخواستمش.یه روز یه جایی منو برد و لبای هرزشو به صورتم زد. میخواس کارای دیگه هم بکنه ولی فرار کردم.

تا چن وقت حبس کامل بودم تو خونه.خودم خودمو حبس کرده بودم.

این قضیه مال 2 سال پیشه.سالی ک من کنکوری بودم.من یه داداش دارم ک خیلی شروره.اون پسر وقتی بم نزدیک شد ک داداشم سربازی بود.تو اوج افسردگی من،سربازیش تموم شد و برگشت.اعصابمو میریخت بهم.

پسره هم جرات نداشت دیگه بم نزدیک شه.واسه کنکور هیچی نخونده بودم.اما پیام نور میتونستم قبول شم.

روزه کنکورم داداشم درو روم قفل کرد و نذاش برم.هنوز خاطره ی بد اون روز فراموشم نشده.

سرم نعره کشید و گفت زن باس شوهر کنه.درس و باس بذاری کنار.و بعد هم گوشمالی م داد.

الان من محبوسم تو خونه.دارم دیوانه میشم.فقط همین کامپیوتر واسم مونده ک وقتی اون عوضی خونه نیس من س... چت میکنم.اره.اصن من دیگه هرز شدم. دیگه امیدی ندام ب زندگی کوفتیم.مامانم پیر و داغونه.زورش نمیرسه ب اون عوضی.

خودش تا دلت بخاد دختر بلند میکنه.

این وشط اون پسر همسایه هم میگه بیا باز با من.

نمیدونم.شاید چن وقت دیگه فرار کردم.مگه همه هرزه ها از اول بد بودن؟اه

......جان!

نه دوس دارم واقعا بدونم!کی ارامشو تو بغل صد تا مرد هرزه پیدا کرده؟کدوم هرزه ای ارامش کامل داره؟پیشنهاد بوددادی؟وقتی برادرت کارش غلطه، کی گفته باید تو هم کارای غلطشو ادامه بدی؟ ک تخلیه شی؟ نمیشی ب خدا.ک اگه میشدی الان دلت پر نبود. این داداشا فقط فن اینن ک برن گوشه زندون یا بازداشگاه اب خنک بخورن. والا.خدا وکیلی چند بار تاحالا با س .... چت تونستی خودتو راضی کنی؟اول خودتو این وسط پیدا کن.

واما در مورد پسر همسایه، خیلی دربارش چیزی نمیگم.پسری ک دنبال این کثافت کاریاس،نباید حتی دیگه بش نگا کرد.دوس دارم بدونم واقعا اصلا ارزششو داره؟؟؟؟؟؟؟؟

پسری ک حواسش فقط ب جسم توه؟

متاسفم براش.زندگیتو خودت بساز.اتفاقا از صفر هم شروع کن.اتفاقا اگه لازم شد برو کارگری کن.ولی فقط نگات ب دستای خودت باشه.همینــــ

+ ^.^ شنبه هشتم تیر 1392 ^.^ 14:50 ^.^ آرامــــــ ^.^
من بعد از یه تاخیر طولانی برگشتم.


سلام دوستان!

من بعد از یه تاخیر طولانی برگشتم.

و الان هم حاضر و اماده ام برای شنیدن تک تک حرفا و دردو دلای قشنگ شما.

احتمالا آپ بعدی فرداست...

فراموش نشه.سوالتونوتایپ کنین.بذارین تو قسمت نظرات.

همین!

خدا پناهتون.

:)

+ ^.^ جمعه هفتم تیر 1392 ^.^ 21:10 ^.^ آرامــــــ ^.^
اطلاعیه

+دیگه غیبت کافیه!

+ ^.^ سه شنبه نهم آبان 1391 ^.^ 10:51 ^.^ آرامــــــ ^.^
7

من تقریبا توی 25 سالگی میرم،اسمم مرتضاست،سال 88 با دختری بنام زهرا آشنا شدم البته اون خواهر زن دوستم بود،آشنا شدنمون اینجوری بود که دوستم با تعریفایی که از رفاقتمون پیش خانمش کرده بود و خواهر زنشم شنیده بود به دلش میفته که رابطه ای با من شروع کنه که ما دوتا دوست با اون دوتا خواهر باشیم،یه روز من بی خبر از همه چی پیامکی برام اومد نوشته بود دوست دارم،نمیدونستم کیه،برداشتم بهش زنگیدم و فکر کنم چون میترسید خودشو لو نمیداد اما من هر جور بود با حدسم از زیر زبونش کشیدم و فهمیدم خواهر زن دوستم هست،همون زهرا،وقتی فهمیده بودم خیلی ترسیده بود اما از اون جایی که من نه اهل دوست دختر بودم و نه به این رابطه ها راضی بودم اما نمیدونم چی شد مهر این دختر به دلم نشست و عاشقش شدم،دوسش داشتم و اونم همینطور بهم دل بست و از اون به بعد شدیم عاشق هم،روزی نبود که به هم پیام یا زنگ نزنیم چون واقعا دلتنگ هم میشدیم
بعد دو ماه آشنایی بهم گفت میخواد ببینه منو چون هنوز همو ندیده بودیم و قرار شد دوهفته بعد که میشد همو از دور ببینیم آخه مراسم عزاداری امام حسین بود و دوتاییمون شرکت داشتیم توش،اون روز منو اون همو برای چند لحظه کوتاه دیدیم و بخاطر اینکه کسی شک نکنه بهمون نزدیک نشدیم و دیگه ندیدمش اونروز.

خلاصش میکنم که دوسال با هم بودیم و همو از دور میدیدیم و فقط دو دفه از نزدیک دیدمش تو این دوسال،یکی وقتی که حافظه گوشیشو بهم داد تا براش از کامپیوترم چیزی بریزم و یکی روز بود که براش یه هدیه گرفته بودم که بهش بدم و اون تنهایی جایی نمیرفت و همیشه با مادرش بیرون میرفت،اون روز واسه دادن هدیم از صبح تا نزدیک ظهر دنبالشون بودم و هر جا میرفتن میرفتم تا فرصت گیر بیارم هدیمو بهش بدم که این فرصت جور شد و برای چند لحظه کوتاه رفتم و بهش دادم وبرگشتم و از دور با گوشی باهاش حرف میزدم.

اون هر جا میرفتن دنبالشون بودم تا فقط از دور ببینمش،اینم بگم که من چند سال پیش تصادف کردم و پام پلاتین داره و اون روز حواسم یه لحظه پرت شد که گمشون کردم،بهش زنگ زدم که بگم کجایی اما اون همش رد میکرد تماسمو چون نمیتونست پیش مادرش جواب بده،بالاخره برداشت و گفت که رفتن بانک واسه مادرش کار داشت،ازم خیلی دور شده بودن و انقدر شوکه شده بودم که چی کار کنم اصلا فراموش کردم ماشین بگیرم زود تر برم و با همین پای پلاتین دارم تا اونجا به سختی دویدم و تو راه همش خدا خدا میکردم خدایا دوسش دارم و میخوام فقط یه لحظه ببینمش،دلم تنگ شده براش خدا،هرجور بود خودمو رسوندم و رفتم تو بانک،اون نشسته بود روی صندلی و منم رفتم صندلیهای روبرو نشستم،کمی همو دیدیم ومادرش کارش تموم شد و صداش کرد که برن و منو اون زیر لب با هم خدا حافظی کردیم چون دیگه نمیتونستم واقعا ادامه بدم،از پا دراومده بودم،
بگذریم از اینا که اگه بگم میشه یه کتاب

آخراشو میگم که باعث جداییمون و نامردی اون شد
.
من دیگه خسته شده بودم از این رابطه ای که همش از دور ببینمش و نامحرم با هم رابطه داشته باشیم بهمین دلیل به مادرم گفتم که من همچین دختری رو دوس دارم و مادرم گفت فعلا صبر کنم تا شرایطش جور شه به پدرم بگه

وقتی به زهرا گفتم که من پدر مادرمو در جریان گذاشتم خلاف اینکه فکر میکردم کلی خوشحال میشه از اینکه دارم تلاش میکنم که رابطمونو با ازدواج حلال کنم اون ناراحت شد و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت

اون روز دلم شکست ،هیچ وقت باورم نمیشد کسی که اینهمه بپاش وایستادم و سختیا رو کشیدم تا فرصتی بدست بیارم تا باهاش ازدواج کنم اما اون بهم گفت قصد با من بودنش ازدواج نیست و خردم کرد

من همه کار کردم تا باهاش ازدواج و زندگی کنم اما اون اونقدر بی معرفت و نامرد بود که منو تو نیمه راه تنها گذاشت و ازم خواست دیگه بهش نه زنگ بزنم نه پیام،اون با این کارش منو پیش خانوادم سرشکسته کرد

بعد چندین ماه که رابطمون دیگه قطع شده بود یکی با شماره ناشناس زنگ میزد و صحبت نمیکرد و من میدونستم اونه،اون پشیمون بود از اینکه منو رنجونده بود،گفت بیا هنوز با هم باشیم اما بهش قول بدم که حرف ازدواج نزنم

اما من بعد اینهمه تحقیر از همه طرف گفتم نه!!! تو دوستی ازم میخوای اما من ازدواج
قبول نکرد و ازش خواستم بره دنبال زندگیش

اگه دوست میخواد بره دنبال یه نفر دیگه

چون من همیشه از دوستی دختر پسر تنفر داشتم و میدونستم سرانجام همه دوستیا اینجوری شکستن دل یه طرف هست و عمری عذاب و تنفر طرف دیگه

دیگه ازش خواستم تموم کنه و بعد اینهمه عذابی که کشیدم تا باهاش ازدواج کنم و این همه تحقیر دیگه حاضر نیستم با همچین آدمی که قصدش خیر نیست باشم

خدایا امید بخودت

خدایا همه جوونا رو از راه حلال به عشقشون برسون و خوشبختشون کن
.
التماس دعا بچه ها
.

مرتضی جان!در یک کلام خلاصه بگم که افرین بر شما.قدر خودتو بدون.این یه کمک از طرف خداست.از دیدگاه من هنوز وقت زیادی برای ازدواج دارین. داستانه شما یه جورایی برعکس همه داستانا بود.آرزو میکنم که خدا تو همه مراحل زندگیت مراقبت باشه.افرین!درست راهتو انتخاب کردی.مواظب باش که راهت کج نشه..


+ ^.^ دوشنبه یکم آبان 1391 ^.^ 15:8 ^.^ آرامــــــ ^.^
6

18 سالم بود ک با آذین دوست شدم.نفسم بود.دوسش داشتم...

ما8 سال باهم دوس بودیم.

دخترعجیبی بود.لوسو شیطون. واسه همین دوسش داشتم.

تااینکه بش گفتم میخوام بیام خواستگاری.قهرکرد...

به همین سادگی....

من اصلا نفهمیدم واسه چی...

تو این 8 سال هیچوقت اینجوری نمیکرد.دروغ چرا.ولی دعوا میکردیم.قهرداشتیم .آشتی داشتیم.

آذین یه دختر بی نهایت زیباست.فوق العاده هم بی حجاب.

دوس داشتم فقط مال خودم باشه.بیشتر دعوامون سر این بود که چرا اینقد ارایش میکنه...

به قهرش توجه نکردم و مامانمو فرستادم جلو.

آذین بعدش زنگ زد.اونقدر دادو بیداد کرد.کولی بازی در اورد.

والا ما که نفهمیدیم برا چی.

دیوانه اعصابمو ریخت بهم.واسه این که لجشو دربیارم،با دختر خالم نامزد کردم..

دخترخالم میدونه ک با آذین دوس بودم.ولی جزئیات کارامونو، زنگامونو، بیرون رفتنامونو، لب بازیامونوو.... رو نمی دونه.

دوستام میگن ک آذین دیوونس.چون وقتی یه پسری دختری رو لمس میکنه،دیگه خیلی دوس نداره باش باشه.آره بابا!

من آذینو لمس کردم.(ولی نه به اون شدت.فقط یه خورده)خودم خواستم.اونم خواست.ولی همچنان دوسش داشتم.

دلم واس دختر خالم میسوزه.آذین هیچ کاری نکرد وقتی فهمید.

ازخودم بدم میاد.از هوسام.از آذین.از سرنوشتی ک معلوم نیس ب کجا ختم میشه.

نمیدونم باید ب دختر خالم بگم ک من چه گندایی زدم یا نه.

نمیدونم باید نامزدی رو بهم بزنم یا نه..

نمیدونم باید آذینو چیکار کنم.

لعنت به من.

.....جان!متاسف شدم.ولی به وجدانت افرین گفتم.اینکه هنوز وجدانت زنده است.ببین!زندگی مشترک یه روز و دو روز نیست.تو حاضری با دختری زندگی کنی که بدونی روحشوگاهی هم تنش، برای یکی دیگه بوده؟مسلما نه!دختر خاله ی تو گناهی نکرده.به خاطر لجبازیت با آذین چرا زندگی اون خراب شه؟ببین توهنوز نمیدونی و مطمئن نیستی که آذینو میخوای یا نه.حتی دلیل نخواستن آذینو هم نمی دونی.یه کم بشین باخودت فکر کن.یاحداقل دلیل آذینو یه جوری بفهم.همه ی جوانبو در نظر بگیر.ببین واقعا لازمه این کارا یا نه.

+ ^.^ دوشنبه یکم آبان 1391 ^.^ 10:44 ^.^ آرامــــــ ^.^



کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

آمارگیر حرفه ای سایت

آمارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت